تبليغاتX
یادداشت های من در نقش معلم فیزیک
یادداشت های من در نقش معلم فیزیک

یادداشت های روزانه

به نام خدا

هواي خوب و دلپذير پاييزي و من كه تنها اينجا نشستم و به خاطراتم فكر مي كنم. البته به تعبير درست تر خاطرات بخشي از زندگي ام با مزه ي تخم مرغ نيمروي لاي نون سنگك صبحانه به سراغم اومدند. روزهاي كودكي. نوجواني و همه ي روزهاي رفته. منتظر روزهاي بعد بهترم و هميشه چشمم به آينده و فرداهاست ولي دلم و قلبم از تكرار و مرور گذشته هاي شيرين لذت مي بره. ذهن آدمي عجيبه حتي روزهاي تلخ رو هم سرند مي كنه و از بين ساعت هاش بهترين هارو توي خودش نگه مي داره. بدترين ها و تلخ ها رو تف مي كنه و قلبت رو خالي مي كنه از غصه هاي گذشته. وقتي عصرها كارتون مهاجران رو دوباره نگاه مي كنم و ياد لحظه هاي دلچسب كودكي ام مي افتم دلم يه جور غريبي مي گيره. ميل به برگشتن و دوباره كنار سفره ي عصرانه با مادر و خواهر كوچولوها نشستن و كارتون ديدن. ميل به برگشتن و منتظر اومدن پدر موندن كه بياد و ما رو ببره يه دور توي خيابون هاي خنك و خلوت عصر بزنيم. ميل به برگشتن و خوردن غذاهاي دستپخت مادر. شايد جالب باشه كه من از زبان عربي به دليل خاصي خوشم مي ياد: روزهاي جمعه قبل از پخش كارتون ساعت ۲ بعد ازظهر هميشه اخبار عربي پخش مي شد. ما بعد از قصه ي ظهر جمعه ي راديو، تلويزيون رو روشن مي كرديم و صداي اون مرد مجري عرب رو مي شنيديم. صداي اون براي من همراه بود با بوي تخمه و ميوه!! و هنوز بعد اين همه سال با شنيدن صداي يه عرب زبان كه كتابي حرف مي زنه و اخبار مي گه همون بخش از مغزم كه مسئول پخش خاطراته به كار ميفته!...با خودم فكر مي كنم كه ما چقدر بچه هاي خوشبختي بوديم و كاش همه ي بچه هاي دنيا خوشبخت باشند و خوشبخت بمانند. دلم براي بچه هاي معصوم فلسطين و عراق و افغانستان مي سوزه. براي اون پسر كوچولوي شيرين زبوني كه مثل يه سخنگو حرف مي زد و رو به دوربين مي گفت: اين زندگيه كه ما داريم؟ نه مي خنديم نه بازي مي كنيم نه خوب غذا مي خوريم نه مدرسه مي ريم..هميشه منتظريم عزيزانمون بميرند...هر وقت صداي اونو شنيدم بي اختيار به خاطر اون همه استيصال و درماندگي گريه كردم........به خاطر اون همه شادي كودكانه كه تلف مي شه و خنده هاي شيريني كه تبديل به گريه و جيغ و فرياد ميشه....اللهم عجل لوليك الفرج....كه ما بي دست و پاييم در برآوردن نياز مسلمانان مظلوم.....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:45 توسط معلم فیزیک | |
به نام خدا

آدم وقتي شرايطش تغيير مي كنه به دنيا هم جور ديگه اي نگاه مي كنه. مثل وقتي براي اولين بار اجازه پيدا مي كنه بره و يه جاي ويژه توي سالن تئاتر داشته باشه. اونوقت مي بينه كه نقش ها هم جور ديگه اي به نظرش مي رسند! وقتي براي اولين بار به عنوان معلم مي ره سر كلاس يا به عنوان داور مي ره سر جلسه اي يا به عنوان تازه عروس وارد خانواده اي مي شه يا براي اولين بار مي ره مدرسه هم يه حس خاص و تازه اي داره. منم وقتي براي اولين سال توي دفتر دبيرستان نشستم و به نگاه هاي متعجب شاگردها جواب دادم يا ندادم همين حس رو داشتم. به هرحال امسال هم يه ساله ديگه!!!

اين روزها كه من ننوشتم يعني حالش رو نداشتم اتفاقات زيادي هم افتاد. مثلا تغيير مكان مدرسه و جالبه همون اتفاقي كه همه منتظرش بودند تبديل شد به مايه ي سخن پراكني و بعضا در كمال تاسف هتاكي بعضي اولياي دانش آموزان به كادر اجرايي مدرسه! الان كه توي دفتر مدرسه هستم با ديدن بعضي چيزها واقعا ناراحت مي شم از فقر فرهنگي از فقر مالي از فقر كلمات ادبي در گفتارهايمان و از ...

يه اتفاق عجيب و مسخره ي ديگه هم كه افتاده دادن جايزه ي صلح نوبل به جناب باراك اوباماست. درست شبيه ارزشيابي معلمان كه معمولا كسي بيشترين امتياز رو مي ياره و نمونه مي شه كه اصلا تدريس نداشته!!!! من كه اعتقادي به اين امتياز بندي ها و باند بازيهاي ببخشيد -گلاب به روتون- كثيف ندارم.

يه اتفاق خوب براي ما هم افتاده و اون رفتن يه همسايه ي پر دردرسر از جوار ماست. آدمهاي غريبي بودند. مردم آزار و پر سرو صدا و بي ملاحظه و نمونه ي كامل مردمي كه فرهنگ آپارتمان نشيني ندارند. هرچند وقتي روز اولي كه ديدم دارند مي روند كمي دلم گرفت!!!

اتفاق جالب و البته كهنه شده ي ديگه اي هم افتاد:تشريف فرمايي جناب جومونگ - عليه الرحمه- به ايران. واي آدم خجالت مي كشه!!! اون همه استقبال و سينه چاك كردن و پشت در هتل منتظر موندن براي كسي كه فكر كنم اسم ايران رو به زور توي گوشش فرو كرده بودند! ...ما اصولا بنده ي هنريم!!! و هنر جادوكننده ي سنما و فيلم هم كه حسابي ما رو از عقل ببخشيد زايل مي كنه. به شاهرخ استخري و سياوش خيرابي بيشتر از رستگار رحماني احترام مي گذاريم. ....نمي دونم شايدم من كمي ...به هرحال اينم حرفي بود....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:53 توسط معلم فیزیک | |
به نام خدا

اين قدر شايعه درست نكنيد! گفتم قابليت داريد ولي !!! كي گفته من امسال نمي يام مدرسه؟..من؟..

۱- من مي يام. حتي شده به خاطر دل كساني كه واقعا چشم ديدن يه معلم زحمتكش مثل من رو ندارند. من فقط پست سازماني ام رو امسال تغيير دادم تا بعضي ها به آرزوهاي قلبي و مغزي و عروقي شون دست پيدا كنند! امسال كار آزمايشگاهي انجام مي دم. فقط!!! به قول پاستور مي خوام توي انزواي آزمايشگاه -و به دور از هياهو و هوچي گري و جيغ و فرياد و هزار جور چيز كثيف و غير قابل تحمل ديگه- فقط كار كنم. يا دست كم طرح بريزم. اينم پيش كش به روان اون دسته از دانش آموزاني كه براي هيچ چيز حرمتي قائل نيستند-حتي براي شخص خودشون و آرزوهاشون-...به هرحال ما كه معلميم و اين شغل انتخابي مون رو عاشقيم و در مرام عاشق هم شكايت نيست...

۲- از دوستان عزيز و مهربوني هم كه بنده رو با پيام هاي خصوصي و علني شون مستفيض فرموده و مورد التفات و لطف قرار دادند تشكر مي كنم.

۳-  قبلا گفته بودم دوباره هم مي گم خيلي خوشحالم كه اين وبلاگ به پاست تا جايي باشه براي بيرون ريزي عقده هاي گلوگير بعضي ها عليه معلمين و به ويژه بنده تا بعد اين گره هاي رفتاري و شخصيتي و ناسپاسي هاي علني نشده تا به حال و مكشوف در بطن و متن پيغام هاي دوستان -؟؟؟- به صورت ناهنجاري در جامعه خودش رو نشون نده. خوشحالم كه باري از دوش جامعه دارم برمي دارم با تخليه ي به موقع زباله هاي ذهني بعضي از مجهولين معلوم الحال!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:52 توسط معلم فیزیک | |
به نام خدا

۱- مدتی هست که به دلایلی نتونستم و شاید نخواستم اینجا چیزی بنویسم. که البته تغییری هم در عالم ایجاد نمی کنه! به هرحال؛ این روزها به چیزهایی فکر می کنم -به تناسب احوالاتم- که تا به حال بهشون این طوری فکر نکرده بودم. به سلامتی و زیبایی و شگفتی خلقت آدم ها و تناسب موجودات و ذی روح ها. هیچ وقت صدای طبیعت رو این قدر بلند نمی شنیدم و هیچ وقت  از زیبایی و سلامت دنیا این قدر لذت نمی بردم و شگفت زده نمی شدم. همه چیز منظم؛ مرتب؛ قشنگ و متناسب. همه چیز حتی اون چیزهایی که به چشم ما نمی یان. یادمه یه بار یه گل میلی متری -از نظر ابعاد- رو چیدم و به همسرم نشونش دادم و گفتم: ببین خدا حتی اینو ظریف و در نهایت محاسبه ساخته. موجودی به این کوچولویی و ریزی رو که شاید هیچ وقت ما خم نمی شدیم و نگاهش نمی کردیم. البته ما بازرس های طبیعت نیستیم ولی خب همیشه فکر می کنیم -در نهایت غرور و حماقت!!!- که محور عالمیم و همه چیز رو با خودمون می سنجیم. خداوند توی هر گوشه و کنار نمایش شگفتی داره برای متعجب کردنم برای شرمنده شدنم برای خجالت کشیدنم! از شما ممنونم.

۲- یه خبر برای دوستان فرزانگان۲-البته اگر تا الان همه نشنیده باشند. چون ما ملتی با قابلیت خبر پراکنی بسیار بالا هستیم. و این پخش خبر هم اصلا به خود خبر و ماهیت اون بستگی نداره بلکه فقط به ذات خبر بودنش بستگی داره- و اما این خبر شگفت انگیز که مطمئنم بعضی از دوستان به دلیل علاقه به بنده!!! از شنیدنش بسیار خوشحال و عاقبت به خیر خواهند شد: من امسال فیزیک درس نمی دم!

۳- ما رو هم از دعای خیرتون بی بهره نگذارید. لطفا!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:20 توسط معلم فیزیک | |
به نام خدا

حالم خوب نبود. تب داشتم انگار. توی خواب یه مرتبه یاد کسی افتادم که سال هاست ندیدمش و اصلا توی ذهنم نبود: یکی از شاگردهای دبیرستان فاطمه الزهرا در سال های ۷۷ و ۷۸. نمی دونم چی منو به یاد اون دختر انداخت؟ غم و تبم یا دلتنگی و دلگیری ام؟ دختری بود که حتی اسمش رو به یاد نمی یارم. سبزه رو و خجالتی. فیزیک رو خیلی خوب می خوند. خیلی زحمت می کشید که منو متوجه نمراتش کنه و واقعا توی کلاسهام کم کم شروع کرده بود به درخشیدن. دختر محجوب و خجالتی بود. بی حد و حساب محجوب بود به طوری که من از با اون بودن عذاب می کشیدم و احساس بدی بهم دست می داد که آدم متظاهری هستم!!! یکی از آخرین روزهایی که اونجا درس می دادم-منطقه ی حسن آباد فشافویه که ۴۵ دقیقه تا ۱ ساعت با تهران از جنوب فاصله داره- بعد از امتحان خردادماه داشتم می رفتم اداره. اومد دنبالم و گفت: می شه باهاتون بیام؟ قبول کردم. در طول راه خیلی کم حرف می زد و منو با سکوت های طولانی اش می آزرد. انگار توی سکوت داد می زد. با نگاهی گیرا و خاص. انگار حرفهاش رو بدون اینکه بگه می کوبه توی صورت آدم و آدم رو زخمی و ناراحت می کنه. رسیدیم دم در اداره. گفتم: خب! دیگه من باید برم. کاری نداری؟ موفق باشی و خوب درس بخون و از این حرفهای معلمی!!! بهش گفتم. یه مرتبه سرش رو بالا اوورد و با اون چشمهای قهوه ای درخشانش بهم گفت: من اونقدر ناامیدم که شاید خودم رو کشتم!! چی؟!!!...خل شده بود؟...چی باید می گفتم؟...گفتم: تو خوبی؟...گفت: نه! خیلی حالم بده. از دنیا و زندگی و خانواده ام بدم می یاد. از همه بدم می یاد...توی گرما وایسادم و هرچی بلد بودم و هرچی عقلم قد می داد و قلبم می گفت بهش گفتم. عجب گیری کرده بودم. بهش گفتم: من همیشه فکر می کردم تو خیلی خوشی چون آروم و بی خیال و ساکتی و اون لبخندی زد. بهش گفتم: برو خونه و استراحت کن. و به خوشبختی هات فکر کن.....به خوشبختی هات فکر کن.....به خوشبختی هات فکر کن.....این جمله خودم رو خیلی نجات داده....خدایا! اون دختره که الان حتما خانومی شده رو در کنف رحمت خودت قرار بده. و همه ی ما رو. آمین.

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:13 توسط معلم فیزیک | |