|
یادداشت های من در نقش معلم فیزیک
یادداشت های روزانه
به نام خدا بعضی وقتها آدم دلش می خواد بره یه گوشه ی دنج پیدا کنه و بشینه و فقط فکر کنه. یا حتی فکر هم نکنه فقط باشه. آروم و ساکن و راحت مثل یه تیکه سنگ کوچک توی کف رودخونه. بگذاره که جریان زندگی, رفتارهای ناملایم مردم , سختی ها و رنج ها و تلخی ها و خستگی ها و دردها از کنارش با هیاهو رد بشن ولی اون همونطوری اروم و ساکن سرجاش بمونه. باشه. شاد و سرخوش. توی این روزها-قبلا هم نوشتم- زندگی بعضی از عرفا رو می خونم. زندگی نامه که نه چند خطی که اطرافیان و شاگردان این بزرگان نوشتند. با هر صفحه ای که می خونم می فهمم چقدر کم و کوچک ام. چقدر بازی دنیا منو سرگرم کرده. چقدر ساده لوحی کردم توی گذران روزها و عمرم و فکر می کردم که نکردم. کاش ادم دوبار به دنیا می اومد و یا فرصت برگشتن به بعضی از بازه های زمانی رو داشت. کاش می شد برمی گشتم و بعضی از جاها رو پاک و اصلاح می کردم. البته یه امیدواری بزرگ هست! وقتی از رویه ای برگردی خدا جوری باهات رفتار می کنه که انگار تو اون ادم بد قبلی نبودی! داستان قاسم نامی که مرد لاابالی و بدی بوده ولی با یه تلنگر آقاسید علی قاضی بیدار می شه و اونقدر رشد می کنه که مردم نجف ته استکان چایش رو برای تبرک می خوردند به ادم امیدواری می ده! خوبه! خوشحالم که مسلمان به دنیا اومدم. یه وقتی توی جوونی فکر می کردم کاش جای دیگری بودم و مسلک دیگری داشتم. با دوستانم کتاب می خواندیم و بحث می کردیم و سر اسلام شناسنامه ایمون چونه می زدیم. یه روایت عجیب و شگفت خوندم که مفصله ولی بخشی اش رو می نویسم. پیامبر اسلام(ص) وقتی در معراج به گناهکاران برخورد می کنند و اونها رو با احوالاتشون می بینند به گروهی می رسند که به ایشان عرضه می شه اینها از امت تو هستند. حضرت محمد(ص) از شدت اندوه و رنج بیهوش می شوند.....بعد از بازگشت تا چند روز در روی همه بسته بودند و گریان بودند و فقط حاضر می شوند که با دخترشان صحبت کنند و به ایشان می فرمایند که به خاطر در عذاب بودن افرادی از امت شان اینقدر ناراحت و غمگین اند.... حکایت مفصل و زیباست. با پایانی باشکوه ......چیزی که منو متاثر کرد اونهمه محبت قلبی و نگرانی بود....بیشتر از نگرانی من برای پرهام.... همیشه فکر می کردم ما توی مقطعی از زمان و مکان به دنیا اومدیم که پر از سختی و ناملایماته. فکرش رو می کردم که بعد از تولد من توی کشورم انقلاب شد بعد جنگ و بمباران و ....و الان هم ....ولی الان فکر می کنم همه ی دوره ها سخت بوده. من از پس زمان دارم به قبل نگاه می کنم و مردم اون مقاطع رو آرام و آسوده می بینم. غبار زمان همیشه از سختی کم می کنه مثل چاقوی قدیمی که کند می شه و زخمی که خوب می شه و خاطره ی تلخی که عادی تر می شه....همیشه ادم توی سختی بوده ولی یه عده ای هم همیشه بودند که سالم و خوب زندگی کردند. چرا ما نباید شبیه اونها باشیم؟ .... امروز پروفسور رضا رو توی شبکه ی جام جم دیدم. آفرین توی این زمان با اونهمه کار علمی و تحقیق و در سن 95 سالگی از خیلی ها سرحال ترند. چرا شبیه ایشون نباشیم؟ چرا فکر می کنیم عرفا و دانشمندان چیزی سوای ما هستند مگه اونها محدودیت های ما رو ندارند؟ مگه اونها مثل ما آدم معمولی نبودند؟....دست از کاهلی برداریم تا همه چیزمان درست شود! همه چیز...حتی آرامش خواب و چشیدن طعم خوش میوه ی تازه و نان داغ! دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 | 22:20 | معلم فیزیک |
به نام خدا هوای خوبیه و من دوست ندارم این هوای خوش رو بر خودم حروم کنم با فکرهای خسته کننده. اما باید چیزی رو هم بنویسم. نمی دونم ما چرا همون طوری که کشورمون هنوز به قانون کپی رایت نپیوسته و برای مولف بیچاره حق و حقوق واقعی قائل نیستیم توی وبلاگ نویسی مون هم امنیت نداریم! یادمه دومین وبلاگی که داشتم و دارمش! و با ورودم به مشهد درستش کردم یه وبلاگ خاصی بود توش داستان کوتاه و یادداشت روزانه درهم می نوشتم. یه شاعری به من توپید که خانوم هیچ ادم عاقلی!! توی وبلاگ داستان نمی نویسه من گفتم: اتفاقا عباس معروفی هم می نویسه...ایشون فرمودند خب اونهم اشتباه می کنه.....بجث من سر درستی و غلط بودن کار من یا عباس معروفی یا...نیست من از اینکه شاعر گرامی برای شعور من احترامی قائل نبود ناراحت شدم. و جالبه بدونید ایشون همواره! شعرهاشون رو -حتی به روز- توی وبلاگ می گذارند!-ماجرای یه بام و دو هوا- انگار ایشون دوست داره فقط به من و امثال من خرده بگیره خب اشکالی نداره!...الان هم این ماجراهای نی نی وبلاگی ما داره دردسر ساز می شه. دوستی از ترکیه وبلاگ پسر خوشگلش رو به روز می کرد. و بعد از مدتی بنابه صلاحدید- چون بیشتر عکسهاش خصوصی بودند- اونها رو رمز دار کرد. یه بنده خدایی- که خدا از سر تقصیراتش بگذره- می رفته رمز رو می گرفته و عکسها رو کپی می کرده و می گذاشته توی یه وبلاگ عمومی!....یه بنده خدای مشابه دیگه ای می اومده و عکسهای وبلاگ خواهرزاده ی منو کپی می کرده می گذاشته توی فیس بوک...و جالبه که اینها از وجود پلیس امنیت اینترنت ایران هم خبر ندارند! به هرحال! ما اومدیم وبلاگ درست کردیم تا خاطرات کودک مون رو حفظ کنیم بعضی دوستان برداشت های ناجور کردند و خون به دل ما ریختند. به اون دوست بی نامی هم که لطف کرده و با غرض ورزی برای من نوشته اند که.....باید بگم دوست من! خواهر عزیز من اشتباهش فقط در اینه که با سادگی عکسهای فرزندش رو مثل خیلی های دیگه توی وبلاگ گذاشته و اگه بنابه تشخیص شما کار ایشون درست نیست خب این تشخیص شخص شماست و محترم ولی دلیلی نداره که به شخصیت و منش و سلوک ایشون توهینی کنید. پی نوشت: می رم بعد از نوشتن این مطلب رنج آور! کمی کتاب دا بخونم تا بلکه حالم خوب بشه! نیاز به هوای تازه و سادگی دارم. نیاز دارم به این که همه با هم خوب باشیم و دوست بداریم و با هم بخندیم و از زندگی کوتاهمون لذت ببریم. نیاز دارم به جای این که برم توی یه رستوران شیک غذای خوشمزه بخورم و از تیپ و لباس و رفتار دوستم ایراد بگیرم! باهاش توی خونه بشینم و لوبیا پلو بخورم و دوستش بدارم بسیار! جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 | 16:19 | معلم فیزیک |
به نام خدا تنها نشستم پشت میز آشپزخونه. پرهام خوابه. امروز هم مثل روزهای قبل همش به من چسبیده بود و از کنارم جم نمی خورد. همیشه بعد از مسافرت به تهران این طوری می شه انگار می ترسه منم یهو ناپدید بشم و فقط یه صدای پشت تلفن ازم بمونه! یه عالمه کار دارم. کارهای فردای مدرسه. می خواستم برای سوم ریاضی ها مساله ی حل شده ببرم که کامل نشد. برای سوم تجربی مساله ی جدید حل کنم که فقط 2-3 تا خوب پیدا کردم. میوه ها رو نشستم. شام درست نکردم. نماز مغرب و عشا نخوندم. و از همه بدتر اینه که حال ندارم! دل و دماغ ندارم. برای خودم گل گاو زبون با نبات دم کردم گذاشتم خنک بشه بخورم به کارها سر و سامانی بدم. می دونید از شما چه پنهون یه جور حس عجیب دارم. حسی درهم. از خوشی ناخوشی. یه جور درهم تنیدگی فکری پیدا کردم. حالم خوش و ناخوشه باهم! توی ذهنم خودم رو با بعضی ها مقایسه می کنم و کم و زیاد می یارم. با آدمهای شاد موفق عارف سالک راه حق خانه دار معمولی دانشجو آدم عادی که نمی شناسمش و ....تازگی ها زیاد حوصله ی حرف زدن ندارم. یعنی زیاد حوصله ی شنیدن صدای خودم رو انگار ندارم...حیف این سر شب زیبا نیست؟ وقتی داشتم دستهام رو با حوله ی آشپزخونه خشک می کردم چشمم به اولین ستاره افتاد که هی پرنورتر می شد....از خدا تشکر کردم که زنده ام با همه ی فشارها و کارها ....شکر سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 | 20:0 | معلم فیزیک |
به نام خدا نیمه شب. خسته ام. پرهام و همسر خوابند ولی من بیدار نشسته ام چون از بس توی سرم فکر و خیال و حرف دارم نمی تونم بخوابم. و البته همه اش نگران بیدارشدن پرهام ام. توی اشپزخونه پشت میز شلوغی نشسته ام. شلوغی اش به خاطر کتابهای منه. کتابهایی که همزمان می خونمشون! و همین طور یه بسته نان خرمایی سوغات کرمانشاه و تلفن و یه عالمه خودکار توی لیوان عروسکی. و باتری و باتری و باتری های وسایل بازی پرهام. ذهنم شلوغه. اونقدر که نمی تونم چیز مرتبی بنویسم. توی مغزم پر از حرفه اونقدر که نمی تونم بگم. اونقدر شلوغه که نمی تونم حرفهام رو از توی شلوغی دهنم بیرون بکشم و بنویسم یا بگم والبته به کی بگم؟ من از بچگی همیشه شنونده ی خیالی داشتم شاید همینم باعث شد داستان پردازی کنم! یا معلم بشم! ولی الان توی این ساعت انگار شنونده ی خیالی ام در دسترس نیست! انگار فقط خودم ام و خودم! یه عالمه حس و حرف یه عالمه رنج یه عالمه.....هنوز برای گفتن نرسیدند کال اند....به وقتش می نویسم برای ساجده...برای ربابه...برای خودم....برای زندگی....برای پرهام و همه ی بچه های کوچک معصومی که توی این دوران زندگی می کنند برای آدمی...برای همه....دلم برای بشریت تنگ است...برای رهایی بشر از ترسهای اضافی...ترسهایی غیر از ترس های طبیعی...ترس های خلق شده بدست نوع بشر و تحمیل شده بر گروهی دیگر...خدایا! در همه ی شرایط با ما باش که هستی به ما درک حضورت را ببخش. دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 | 0:37 | معلم فیزیک |
به نام خدا گرسنه ام بود. از توی یخچال بیسکویت هایی رو که چند روز قبل با پرهام درست کرده بودیم برداشتم و زیر کتری رو هم روشن کردم.
کمی از بیسکویت ها رو خورده بودم که احساس کردم تلفن همراهم که صداش قطع
بود داره روی میز می لرزه! پرهام تازه خوابیده بود با تردید جواب دادم.
محیا بود. بهش گفتم می تونی 2 ساعت دیگه زنگ بزنی گفت اون موقع مادرم خونه
است. محیا چند سال قبل شاگردم بود. تا سال دوم با ما بود بعد رفت یه
دبیرستان عادی. گاهی بهم تلفن می زد. ولی مدتها بود که خبری ازش نداشتم از
حدود اواخر تیرماه یا اوایل مرداد. حتی به سرم زده بود بهش زنگ بزنم! محیا
دیابت داره. از 7 سالگی داشته. باید هر روز انسولین تزریق کنه. محیا پوستی
لطیف و سفید و چهره ای قشنگ و آروم داره. ولی برخلاف ظاهر آرومش من فکر می
کنم توی دلش غوغاست. همیشه یه لایه ی غبار صورتش رو گرفته ولی محیا با
چشمهای روشن و لبخند تازه اش اون لایه ی غبار غم رو پنهان می کنه. همیشه
طوری حرف می زنه که همه چی خوبه همه آرومه ولی می فهمم که بعد از حرف زدن
هاش با آدم می ره می شینه گریه می کنه. نمی دونم شایدم من اشتباه می کنم.
محیا رو دوست دارم چون در نظرم یه دختر قوی و شاده. به نظرم همین که بتونی
همیشه به غمت بخندی یا از اون بزرگتر خودت رو با همه چیزت بپذیری شجاعت
زیادی می خواد و خوشدلی بسیار. امروز می گفت داره همه ی دندونهاش رو که به
خاطر بیماری اش از بین رفتند می کشه. گفت که به خاطر همین قید دانشگاه رو
هم زده. ....وقتی ازش خداحافظی کردم و دوباره رفتم بیسکویت بخورم به واقع
مزه ی شیرین بیسکویت ها در نظرم مثل مزه ی سنگ بود. مثل یه لقمه ی گلوگیر! امروز می خواستم از شادی بنویسم ولی از محیا نوشتم. با امید به سلامتی و زندگی طولانی و شاد او. سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 | 16:1 | معلم فیزیک |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |